

بچه ها با زمين خوردنشان بزرگ ميشوند
بچه ه كه دو سه سالي بيشتر نداشت ، همانطور كه شعف كرده بود از راه رفتنش و حتا خيز برداشتن و دويدنش ، جلوي پاي من به زمين خورد . طفلكي داشت گريه ميكرد و از درد زانوهاي جيز ! شده اش ضجه ميكشيد . ميخواستم بلندش كنم كه مادرش زودتر از من رسيد و ضربه اي با دست بر سر و گردنش زد و گفت : نگفتم يواش راه برو زمين ميخوري !
گفتم : خانوم ببخشيد ها ، بچه را كه نمي زنند . من از پدر مرحومم شنيده و آموخته ام كه بچه ها با زمين خوردن قد مي كشند و بزرگ ميشوند . شما هم ضمن رعايت ، باور بفرمائيد.
فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود
و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
زن و مرد و جوان و پير
همه با يكدگر پيوسته ، ليك از پاي
و با زنجير
اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود
تا زنجير .
ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
و يا آوايي از جايي ، كجا ؟ هرگز نپرسيديم
چنين مي گفت :
فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري
بر او رازي نوشته است ، هركس طاق، هر كس جفت
چنين مي گفت چندين بار صدا ،
و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت
و ما چيزي نمي گفتيم
و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
گروهي شك و پرسش ايستاده بود
و ديگر سيل و خستگي بود و فراموشي
و حتي در نگه مان نيز خاموشي
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را
و نالان گفت : بايد رفت
و ما با خستگي گفتيم : لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز
بايد رفت
و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود
يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آنرويم بگرداند
و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم
و شب شط جليلي بود پر مهتاب
هلا ، يك ... دو ... سه ....
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر بار
عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم كرديم
هلا ، يك ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
و ما با آشناتر لذتي ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
و ما بي تاب
لبش را با زبان تر كرد ما نيز آنچنان كرديم
و ساكت ماند
نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم
بخوان ! او همچنان خاموش
براي ما بخوان ! خيره به ما ساكت نگا مي كرد
پس از لختي
در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
فرود آمد ، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
نشانديمش
بدست ما و دست خويش لعنت كرد
چه خواندي ، هان ؟
مكيد آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آنرويم بگرداند
نشستيم
و
به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب شط عليلي بود .
اخوان ثالث
من از بچه هاي كتك خورده سالهاي پنجاه و پنج و شش - هفت ام !
با شنيدن دوباره سروده زير ، فيل مان ياد هندوستان كرد . ياد ايام شبابمان بخير . چقدر اين سروده را ميخوانديم به اميد روزهاي متعالي. به اميد روزهاييكه با ملت زير سلطه و در مانده مان، به آزادي و استقلال و جمهوري اسلامي برسيم . دلمان بد جوري گرفته و تنهاست اكنون . آخه ما فرزند انقلاب نبوديم كه ! از جزئي ترين خالقانش بوديم آن زمان خب !
چقدر به اهدافمان رسيده ايم را خداي عز و جل داند ولاغير . عز و جل گفتيم و به ياد "سعدي" افتاديم . عليه الرحمه گفته بود و ما خوانده بوديم كه :
هر که دل آرام دید ، از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص، هرکه در ایندام رفت
یاد تو میرفت و ما عاشق و بیدل بُدیم
پرده برانداختی ، کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز ، چیست که در خانه تافت
سرو نروید به بام ، کیست که بر بام رفت
مشعلهای بر فروخت ، پرتو خورشیدعشق
خرمن خاصان بسوخت ، خانهگه عام رفت
عارف مجموع را ، در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دم است ، باقی ایام رفت
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان ، چون برود ، خام رفت
ما قدم از سر کنیم ، در طلب دوستان
راه به جایی نبرد ، هر که به اقدام رفت
همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فرو شد به کام ، عقل به ناکام رفت
بشنويد :
خواب در چشم تَرَم ميشكند !
دزد سر ميرسد و از پنجره اي كه ما از براي راحت نَفَس كشيدنمان و استفاده از هواي بهاري و تابستانيمان ( از برای خوابی آسوده ) باز گذاشته بوديم ، وارد ميشود و همه دارائيتمان را به يغما مي برد .
كسي ميداند شماره تلفن صدوده چيست ؟
درد مشترک
در روزهای جنگ غزه، یکبار برای همدردی، به دوست فلسطینیام گفتم: شرایط سخت مردمش را درک میکنم.
او آن روزهایی که غزه در آتش میسوخت و هیچ راهی برای کمک به مردمش نبود، گفت:« امکان ندارد بتوانی درک کنی؛ وقتی همه مرزهای کشورت بسته است و راهی برای فرار نداری... وقتی دسترسی به تلفن، اینترنت و هیچ فریادرسی نداری... وقتی از درودیوار بر سر مردمت آتش میبارد... چطور میتوانی یک فلسطینی را درک کنی؟»
او با بغض میگفت:« چطور میتوانی درک کنی گلوله و بُمب، جواب این است که کشور و زمینات را میخواهی...و زندگی خانواده، فرزندان و نسل بعد برایت مهم است؟ تا به حال شده با دست خالی، طعم ترس را زیر طوفان هلیکوپترهایی که تهدیدت میکنند و گلولههایی که از غیب در سینه عزیزانت مینشینند، حس کنی؟»