تبليغاتX
یک اهری و اتفاقات ساده
یک اهری و اتفاقات ساده
- - -

تنها یک کلمه ، برای فهمیدن ِ عمق عشق کافیست . جمله ، برای کار دیگریست .
Tue 20 Mar 2007
بایرامیز موبارک
 

 برگ در انتهاي زوال مي افتد و ميوه در انتهاي کمال ! بنگرم چگونه مي افتم ، چون برگي زرد يا سيبي سرخ  

خواست قلبي مان اين بود كه براي دوستان عزيزم تك به تك ايميل بفرستيم و فرا رسيدن سال نو را تبريك بگوييم . ( مقدمه کار هم آماده بود به علی ) اما وقتي ملاحظه وقتمان را كرديم ديديدم که هزار ماشاالله ، آنقدر دوست يافته ايم كه اگر بخواهيم برايشان فردن به فرد ! تبريك گويشان باشيم به زندگي روزمره مان نميرسيم دم عيدي ! لذا از همه دوستان مهربانم که ایمیل زدند و سال نو را تبریک گفتند. یک معذرت کوچولو ! را بدهکار شدیم . گرچه رسم بازار است که بدهی های آخر سال را تصفیه نکرده به خانه نرویم !

سال جديد را براي همه دوستان ، سالي با آرامش و صلح و آزادي و رفاه و دوستي آرزومندم . اميدوارم در سال نو آرزوهاي شادتان جامه عمل بپوشند . سلامت و موفق باشيد.

+ نوشته شده 7:33 توسط صادق اهري.
Sun 18 Mar 2007
یک پدیده نادر !!
 

امروز بیست و هشتم ماه صفر ٬ مصادف با سالگرد وفات پیغمبر اسلام بود . ابوی گرامی که نزدیک هفتاد و اندی سال سابقه حضور در بازار اهر را دارند طی محاوره ای با بنده اعلام کردند که تا آنجا که به خاطر شریفشان خطور میکند  در طی این مدت٬ روز وفات پیغمبر اسلام بازار تعطیل میشد . و بازاریان در دسته جات عزاداری مربوطه و با پیراهن سیاه پوشیدن و بستن بازار٬ عزاداری میکردند .  اما امروز بازار اهر باز بود ! غلغله ای از جماعت خرید کننده هم پیدا بود . ولی از طرف اداره اماکن هم آمده بودند و مغازه به مغازه اسامی بازاریان را در کاغذی یادداشت میکردند . گرچه روایت است که : گر حکم شود که مست گیرند ٬ در شهر هر آنکه هست گیرند .

سوالی برایم ایجاد شد و آن هم اینکه چرا بازاریان عزیزتر از جانم ! وقتی بوی منفعت و پول و دارایی میشنفند حتا اعتقادات و سنن و رسومات را هم زیر پا میچزانند ! آنهاییکه تصمیم گرفته بودن روز وفات پیغمبر ٬ مغازه های بازار باز باشد اکثرن حاجی بودن ! از اون حاجی بازاری ها ٬ که ناهار را لبو با نان داغ لواش تناول میکنند ٬ و برای اینکه دیگران نفهمند حاجی چی میخوره؟ سینی را به حالت عمودی میذارن که مشتری به غذاشون دید کافی نداشته باشه . ای دل غافل 

دفاعیه ای از اهل بازار : آقا ما "به احترام "می بندیم ولی پاساژها بازند و دم عیدی فروش میکنند ! اگر اماکن ٬ اماکن است کرکره همه مغازه های شهر را تخته کند  . " سوتی " من یه گزارشگرم نه یه بازاری !

فک کنم این پدیده یکی از ناب ترین پدیده های ممالک اسلامی بوده باشد . بگذریم و برویم سر دومین مطلبمان ٬ و اونم اینکه

 "مجله محترم گل آقا" با تنی چند از وبلاگ نویسان محترم " بگو مگو " یی انجام داده اند از برای نوروز . حقیر نیز که شهیر قرعه دار تمامی آفاق و انفسم در این بگومگو  حضور دارم . گفتیم شما هم بدانید که کار دارد به جاهای باریک میکشد . ماداریم زیادی بزرگ و بزرگتر میشویم! دَرِمان یابید تا دستتان به آستینمان میرسد تا بعدن نگید اهری جان دستم به دامنت !

انجمن پلاکت نگارهای مغز ما دارد گرده افشانی میکند که هنوز تا عید نوروز چند صباحی مانده است . لهاذا ( مقبورنٍ به ) لَ هذا  عید را برایتان تبریک نمیگویم تا زمانش برسد . دوستانی ایمیل فرمودند و حتا قبل از چارشنبه سوری تبریکات عیدی زدند!  قبول حاجات ! ماهم مقداری کار داریم ! اسعلن و لا تسعر

 

+ نوشته شده 21:37 توسط صادق اهري.
Mon 12 Mar 2007
لینک به 300
 

سیصد را سی صد برابر بزرگ نکنیم . منطق  سلمان   هم در نظر گرفتنی است .

 

+ نوشته شده 7:11 توسط صادق اهري.
Fri 9 Mar 2007
انار
 محتملن این آخرین پست این وبلاگ در سال هشتادو پنج بوده باشد . امروز جمعه بود و من میان باغچه حیاط " با حیات " اشتباه نشود . دنبال چند سبزه ای بودم تا بوی بهار را بغل ام گذارد . درختان جوانه زده اند . بعضی از گلها هم " م چر ! " کرده بودند . اما در وسط یکی از کرتهای حیاط انار کوچولو و بیچاره ای بود که ظاهرن زمستان دمار از روزگارش در آورده بود . افتاده بود وسط یکی از کرت ها ! ایشان " اناری " برای بعد از ظهرمان شد خوراک ! چندین عکس ازش گرفتم . خیلی هم دل ناله داشت طفلکی ! و من احمق تا الان متوجه اش نبودم . میگفت منکه به دنیا اومدم مادرم خیلی زجر متحمل شد . میگفت مامانم بخاطر من با دایی سرما گلاویز شده بودن . با خیلی های دیگه هم درگیر شده بوده . با عمو گرما هم ! میگفت : خیلی ها خودشان را اقتصاددان ٬ ادبیات پرور ٬ جامعه شناس " جون آقاتون با جامه شناس اشتباه نشود " فیلسوف ٬ عارف ٬ دانشجو ٬ خبرنگار ٬ نامه نگار ٬ و این ورم پیدا احساس میکنند . اما درد دلم را نمیفهمند ! دیدم دارد فضولی میکند گفتم وایست تا عکست را بگیرم و بگذارم توی وبلاگم . گفت : مرا به کَن و به بَرَدَم جلوی آئینه . عکسم را بگیر . خرابم کن یا خرابت خواهم کرد .کلی با این انار حال کردیم امروز . همه جوری و در همه نقش ازش تصویر گرفتم و مقدار اندکش را برای رویت شما گذاشتم اینجا . میشود گفت مقداری خصوصی و خانوادگی بود ! 

میگذرم . کسی تا الان متوجه این موضوع شده که عکس سیاه و سفید یا تمامن قهوه ای با عکس رنگی چند من فاصله داره ؟ قدیما میگفتن " ننگ با رنگ " پاک نمیشود . آیا الان پاک میشود ؟ فک کنم الان دیگه اون زمان نیس که ننگ با رنگ پاک بشه . زمونه عوض شده

بقیه عکسا رو  اینجا مشاهده کنید .  دلتنگی که آقا بالا سر لازم ندارد .  لطفن بعد از رفتن به فوتیکس روی عکس تقه بزنید تا دیگر عکس دلتنگی ام برایتان نمایان شود .   

 

+ نوشته شده 19:11 توسط صادق اهري.
Thu 8 Mar 2007
شیعه و سنی متفاوت فكر ميكنند !
 

لطفن فعلن دوروبرم چرخه نزنید . کُفری کُفری ام . بجای آمپول آونكس خارجي  " سينووكس " از نوع ايراني اش مصرف شد . ايراني ها احمقند ؟ يا ماي ايراني را به حماقت محتسب ميكنند ؟ آقاي شرکتی كه داري اين آمپولهارا  قالب ميكني براي بيماران " ام اسي " . كاش بجاي سر سـُرنگت يك ميخ طويله ميذاشتي ! بابا جان اين دو تا سر سوزنت اگر بخوره به ديوار بتوني ! عين ابو علا اشعاري كون ما يكون ميشود . آمپولزن بيچاره از خودش وارفت وقتي " ميخ طويله "را وارد  اعضا " بین التحریر " کرد . با این حال ادعا میکنید که سینووکس همون آونکس است . از بسته بندی اش مشخص بود که دارید دروغ سر هم میبافید .خداوند هزار در این دنیا و یک در آخرت عذابتان دهد .

 

+ نوشته شده 22:6 توسط صادق اهري.
Wed 7 Mar 2007
سرقت ادبی از وبلاگ قدیمی خودم !
 
این قدم ما را بس
 
که بخواهیم گذاریم جلو
 
نشکند عطسه باغ .
 
پشت هر میله به زندان
 
نفسی آزاد است .
 
میتواند بپرد بر لب بام
 
میتواند بشود حبس به جسم
 
میتواند خفه باشد چون دود
 
میتواند پر پرواز در آرد چون من
 
قله هایت کو؟ قله هایم کو؟
 
سرو نازم با من ؛ سخنی دیگر گفت
 
زندگی آمدن و رفتن بیهوده این ثانیه هاست
 
این مطلب را در دوشنبه پنجم بهمن ماه سال هزار و سیصد و هشتادوسه در وبلاگ سابقم  نوشته بودم ! بی تغییر در اینجا آوردم . روزگار عجیبیست نازنین من ! گاهی میشود افکار را هم بدون توجه به تاريخ اش دوبله پارک کرد . البته پارك دوبله! مقداري هم جريمه همراهش بايد باشد . 
خانما هم مقداري رژيم گرفتند تا شكمشان چند "اپسيلوني " عقب نشيني داشته باشد .
گاهن به گداري صوحبتمان گل ميكند ! از كله پاچه ميگوييم ! و از پاچه ي بي كله . زبان گوسفند ميخوريم و لال زندگي ميكنيم . كلي حرف و حديث را هم "قورت عالم " ميدهيم .

پی آمد اول: پرستود به میدان آمده و خبر خوشی داده است ! مبارکشان باشد .
پی آمد دوم : روز هشتم مارس را به همه اخویات! و آبجی هام تبریک عرض میکنم . گرچه در این زمونه زندان افتادن هم خودش کلی تبریکات دارد . و آزادی از زندان هم ماچ و بوسه طلب میکند ولی اینکار مَنقَسط هم دارد . مطلع نیستم که شما هم زنگ تیلفون همراهی را شنیده این که میگه " هاپو بیا منو بخور " . صبح شده و سحر دمیده و بنده بیشتر از پیش خمیده ! روزگار به کامتان باد .
پی آمد سوم: خانم سولماز هم با دو تا مصاحبه و کلی لینک وبلاگشان را به روز کردند . اینم مبارکشان باشد .   
 
+ نوشته شده 21:58 توسط صادق اهري.
Sat 3 Mar 2007
شهردار یا شهریار ؟
 

اینهمه را به قدرت ٬ خدا نموده خلقت

درود بر شورای شهر ٬ سلام بر شهردار

 هزاران کارت همچون پستال چاپ کردند و خدمات ارائه شده را در بنر های سه متر اندر دو متر چسبوندند سر میادین شهر و چهار راهها . فکر نکنم که هزینه ای داشته باشد . لطفن شما هم باور بفرمایید . جان ننه جانتون و یا خاله و یا عمه تان اگر شهرتان توسط شهرداری اداره میشود که کار خارق العاده میفرمایند لطفن ما را هم در جریان بذارین . دنیای رقابت است دیگر . خدمات شهردار اهر را ملاحظه فرمایید و به شهردار شهرتان بگویید که اینها را ببیند و خجالت بکشد . تصویر مقداری نا خوانا در اومد . مجبور شدم خدمات جناب شهردار را موجزن و مختصر توضیح دهم .

 احداث جایگاه  سی ان جی ! (درست بغل یکی از پارکهای بازی نیمه راه افتاده شهرمون ! )

اجرای ! مراحل احداث هتل بزرگ سه ستاره در ورودی جاده اهر تبریز با مشارکت شرکت توسعه و گردشگری ایران و شهرداری اهر که در مرحله طراحی و اجرا می باشد. (ببخشین ها. معذرت ! این هتل کجاس؟مابین جاده اهر تا تبریز نه کلنگی پیدا بود و نه مشنگی)

خرید ماشین آلات سبک و سنگین .( قربانت شوم جناب شهردار دیسک کمرت عود نکند الهی ! اینهمه را از کجا آوردی ؟  شما فکر میکردین لودر و بولدوزر را ماها باید تهیه میکردیم ؟) 

آقا جان ! مگر رنگ کردن جداول ٬ نصب فلان تابلو و یا نصب تندیس فلان شاعر و یا ... در مسئولیت منست که افاقه و افاده تحویلم میدهی ! راستی درست وسط میدان شهرداری اهر دو سه تا مجسمه "قو " نصب شده ! نمیدونم چرا همه شون بال و پر شکسته ان ؟ جنس بنجل و دست دوم را هم خرید میفرمایین ؟ 

دفاع از حق و حقوق شهرداری در محاکم و مراجع قضایی (دِ نگو )

توافقات لازم با تعاونی مس سونگون- کارکنان دارایی - نیروی انتظامی و وراث زمانی !( زمانی در این جمله سوم شخص مفرد بوده و منظور همان آقای زمانی میباشد ) 

راه اندازی سایت اینترنتی شهرداری اهر ( عجب کار شاقی !!! خسته نباشین )

احداث نمازخانه در پارک شیخ شهاب الدین اهری ( باورم نمیشه )

یکطرفه نمودن خیابان امام خمینی و خیابان شهید رجایی و بیگلری (همون سرهنگ شهید بیگلری ) و نصب تابلوهای مورد نیاز ( از خجالت دارم ذوب میشم )

راه اندازی چراغهای راهنمایی و کنترل ترافیک در میادین بسیج و ورودی خیابان رسالت

رسیدگی روزمره به امورات اداری شهروندان و سایر کارها و پروژه های خدماتی در سطح شهر  (نه بابا !)

مطالعات و اقدام لازم ! در خصوص بافت فرسوده شهر ( ایول )

موزائیک کاری و پیاده رو سازی در سطح شهر حدود ۴۰۰۰۰ متر مربع  (هزارتا احسنت )

برگزاری مراسم و تجلیل از بازنشستگان و دانش آموزان ممتاز شهرداری (آ ماشالله)

........... و قص علیهذا

خیلی حرف و حدیث دیگه . فک کنم بس تان باشد . خدمات را بیشتر توضیح بدهم بیشتر حال میکنید لذا به قصد حسادت ادامه نمیدهم تا دلتان بسوزد ! اگر آقای قالیباف شهردار محترم تهرون یک صدم این خدمات را انجام داده باشد بنده گردن مبارکم را میزنم . البته مو و پشمش مد نظر هست ! توضیحن اینکه اگر عینک خوشبینی تان دم دست است بزنید و بقیه را خودتان بخوانید . اجرکم عند ا...

 

+ نوشته شده 15:11 توسط صادق اهري.
Wed 28 Feb 2007
هر دو روی سکه سیاست !

آيلا  بود ٬ من بودم

آيلا گفت ٬ من فهميدم . اينم گفتمان آيلا جانمون اينا

جونم واستون بگه كه دیروز یه جایی مهمون بودیم که در جمع ما یه نوزاد هفت ماهه خوشگل و تپل مامانی بود .  صحبت ازهر دری به میان آمد از انرژی هسته ای گرفته تا قیمت سیب زمینی. بالاخره صحبت از بچه شد که درپیشانی بچه چی نوشته؟ و درآینده بچه چه کاره میشه؟ مامانش اصرارمیکرد که حتما آهنگساز یا نوازنده چیره دستی میشه ! چون گوشهای قوی داره ماشالله. پدرش هم اصرارداشت که نه خیر حتما ورزشکار میشه چون دستاش قویه .... وخلاصه هرکس یه نظری داد و اما نوبت كه به پدر بزرگش رسید پدر بزرگش گفت :نوه من حتما سیاستمدار میشه مطمئن هستم! همه پرسیدن آقا جون چرا سیاستمدار؟ گفت : نیگاه کنین نوه من داره میخنده.......اما از پایین خودشو خراب کرده ٬ از پایین ریده به خودش و ازبالاداره لبخند به ما تحویل میده..!!!!!

+ نوشته شده 20:51 توسط صادق اهري.
Sat 24 Feb 2007
سالهایی دور - توضیحات واضحه آقای چرچی در مورد عکسهای قدیمی
 

انتظار همین بود که دوستان و بزرگانیکه در زمانهای نسبتن دوری با تاریخ تولد مردان و زنان میانسال فعلی و کودکان دهه چهل ٬ کوله باری از آموزش دادن داشتند ظاهر شوند و از نزدیک بگو مگویی داشته باشیم . از همین رو استاد گرانمایه و دوست نازنین جناب آقای چرچی لطف کردند و طی ایمیلی تاریخچه ای هرچند کوتاه بر گذشته هایی که در گذشته اند و در خاطره هامان جاری اند اشارتی داشته اند .(گرچه عکسها در دو پست قبلی گذاشته شده بودند ولی توضیح اش آنهم توسط یار غمخوار عکاسش چیز دیگریست )  و چون ایمیل ایشان را تنها مرتبط با خودم ندیدم آنرا بی کم و کاست و به رسم امانتداری اینجا میگذارم تا شاید روزگارانی دیگر و در آتیه ای که مابین یاس و امیدمان بازیگوشی میکند خاطره ای باشد و یا یادی از گوشه ای از کاه گل مالیدنها بر روی پشت بام مدرسه یا تصاویری از استادان بجای مانده از آنزمان و یا احیانن مدرّسانی که همیشه دوست داشتنی بودند و هستند و خواهند بود . لازم به توضیح است که تصاویری را مابین توضیحات جناب چرچی اضافه نمودم که همخوان موضوع مورد بحث ایشان است . کاریکاتور مربوطه نیز از شکیل بی بدیل استاد یوسف خان چرچیست که آقای حبیب پاشازاده کاریکاتوریست ارزنده کشورمان به رسم در آورده اند . راستی تا یادم نرفته اینو گفته باشم که سطر اول ایمیل ایشان در رابطه با باحالی من مقداری سو تعبیر است امیدوارم تفهیم سو ء همراهش نباشد . ما که به دل نگرفتیم شما هم لطفن از کنارش بی احساس رد شوید . 

     میان کلام ! بسیاری از نامه های اداری خوانا نیستند .

و اما ایمیل ایشان و باقی قضایا

صادق جان

سلام ٬ از نوشته ها و شعرهایت میتونم حدس بزنم که آدم باحالی هستی. پس می تونم راحتتر و خودمانی تر باهات دردودل کنم . جونم واست بگه که عکسهایت بسیار نوستالژیک nostalgic و داستانهای خاطره انگیز بسیاری را تداعی می کنند و من می تونم مطالب زیادی برای سرکار و مخاطبین شما عرضه نمایم، البته مربوط به تجارب آموزشی و یادگیری و از این قماش .

ایکاش توضیحات متن انگلیسی این کتاب الکترونیکی را در مورد عکسها می خوندید و لذت می بردید و یا از نزدیک این دوستان از دست رفته را می شناختید و بخاطر خدماتی که به آموزش و پرورش دیارمان کرده و اکنون در میان ما نیستند غمگین می شدید .یاد نیک آقایان اکبر خیاط زاده ،اصغر امیری ، حیدر خوشطینت و عباس عطائی بخیر باد و روحشان شاد . همه این عزیزان در آن عکس دسته جمعی حضور داشتند.

 

اما این حقیر یکبار و فقط یکدفعه سوار تنها وسیله نقلیه عمومی آنموقع شهرمان، یعنی درشکه آقا رضای مرحوم شدم و احساس میکردم که دارم پژوی GLX میرونم بدون اینکه هراسی از آتش گرفتنش داشته باشم! بلافاصله دوستم پال عکسم را گرفت و اتفاقا شما همانجا مشاهده می کنید.

تازگیها یکروز پنجشنبه ساعت 12 ظهر همان محل می خواستم از یکطرف پیاده رو بطرف دیگر خیابان رد شوم مدتها منتظر ماندم و دیدم شلوغه و خطرناک از خیر عبور از خیابان گذشتم .

 مغازه ی آقای لازمی ، مَشد علی ، قصابی گوسفندی همانجا بود، mutton butcher .

 برای آمَش ابراهیم،واقع در راسته "بالا مسجد قاباغی" قصابی گاوی beef butcher لقب داده بودند. هر وقت فرصتی بیابم به دیدن انسانهای مهربان میروم. مشهد علی را آخرین بار چند ماه پیش در قهوه خانه ای نزدیک "جلفا لار" یافتم و باهاش صحبت کردم، مَش ابراهیم موهایش سفید شده و از درد کمرش همیشه شکایت می کند امیدوارم سالم و تندرست باشند.

 در متن کتاب هم توضیح میده، یکبار در خانه اش موشی راه گم کرده بود و سراغش آمده بوده و داستان ظهور و سقوط ! موش را با شیوائی هر چه تمام تر با قلمی جذاب توضیح داده من هم بخانه اش میگفتم : قصابی موش. در مورد قصاب ها گفتم اما نانوائی.

 عکس آقای صراف زاده را تنها انداخته و از ایشان هم مرتب نون می گرفت.

روانشاد صراف زاده، بابای کاظم آقای صراف زاده خودمون آدم بسیار خوش مشربی بود و گاهی کلمات روسی بر زبان می آورد پال هم به ایشان نانوای روسی میگفت : در انگلیسی میگیم last but not least .

خوب توضیح عکس دیگر ، اینهم خانواده مهربان من در آن زمان ، بابای مرحومم، خدا رفتگان شما را بیامرزد ، خواهران و برادرهایم.

مادرم ، که عمرش طولانی باد حاضر نشد عکس بگیرد . دست مریزاد ناهار مفصلی برایمان پخته بود، دلمه کلم، مدتها پال تعریفاش را میکرد. یک سماور جالبی هم بابام از اصفهان آورده بود و بعد از مذاکره طولانی و دادن اطمینان که تعارف نمی کنیم بعنوان کادو بهش دادیم . داستان مفصل از زبان ایشان در کتاب آمده است .

 چندی پیش میخواستیم بریم ایستگاه ترن، آژانس محله مان " آسمان" زنگ زدیم که یک ماشین برایمان بفرستد بلافاصله یک پیکان تمیز با یک شوفر جتنلمن مآب جلو در پارک کرد. دیاسپارایdiaspora اهریها در تبریز خیلی متحد و منسجم و مصداق دوست آن باشد که گیرد دوست در پریشان حالی و درماندگی هستند و در موقع نیاز از هیچ کمکی دریغ نمیکنند و این امر همیشه موجب حسادت دیگران هم هست. راننده همشهری از شیطنت هایش در کلاس آقای پیت زر صحبت میکرد و تا ایستگاه قطار ما را خندانید. از جمله اینکه در کلاس پرسیده بود آقای پیت زر شما آواز هم بلدید و ایشان هم بفارسی و خیلی متین و شمرده گفته بودند فردا میگویم آقای چرچی در کلاس برای شما آواز بخوانند. این آقای ابراهیمیان عزیز میگفت چند روز بخاطر ترس از آواز شما در مدرسه آفتابی نشدم.

اینهم اضافه کنم ارتباطم با پال در طول مدت افزون بر چهاردهه قطع نشده قبلا با نامه و حالا چند سالی است که با e-mail با ایشان مبادله پیام میکنم. همکاریها و راهنمائیهای همیشگی شان را جهت تدریس ارج می نهم و بقول مولایم امام علی همیشه مدیون ایشان خواهم بود. در پایان از دوستانیکه از تسهیلات دنیای مجازی virtual استفاده میکنند و بر انگلیس هم تسلط دارند و معیار سنجش با سوادی هم همین دو فاکتور هستند و هم چنین برای webblogger هاي درد آشنا وآگاه دعای خیر می کنم و همه تان را به خدا ی بزرگ می سپارم.

+ نوشته شده 22:38 توسط صادق اهري.
Tue 20 Feb 2007
" بارز"ی از سلاله عشق

ياسلي ساوالان شاعیري

 

عباس اسلامي متخلص به " عباس بارز " در پائيز  سال 1339 ه ق( 1300 شمسي ) در پنج كيلومتري شهرستان اهر و در روستاي "آي پيرزن " ديده بر جهان گشود . پدرش عالمي از منطقه قره داغ شيخ الاسلام ميرزا جعفر بود . بارز دوران تحصيل را پيش پدر و در مكتب خانه ديني ، حوزوي و ملي ادامه تحصيل داده است . تخلص "بارز" قبلن " مهجور " بود كه بعدن با همين بارز ادامه اشعارش را مينويسد . زيرا نام "بارز" براي همچه مردي ، مهين و زيبا مينمايد . بارز در دوران نوجواني ( چهارده سالگي ) عاشق ميشود و مفتون و دلگشته گشته و روي به شعر و شاعري مي آورد . عشق بارز را كه عبارت از دختر عمويش بود اجل از دستش مي ربايد  . بعد ها عباس ازدواج ميكند كه حاصل آن سه دختر و شش پسر ميباشند . بارز كارمند اداره مالاريا ي اهر بوده كه بعدن به استخدام اداره آموزش و پرورش در آمده و در سال 1370 بازنشسته میشود .

اولين كتاب منتشره از عباس بارز بنام " گلهاي رنگارنگ " كه به زبان تركي و فارسي نگاشته شده و از طرف كتابخانه فردوسي تبريز منتشر شده است .

"ائل داغينا سلام"در سال 1346 كتاب ديگري از استاد بارز ميباشد كه توسط موسسه مطبوعاتي يزداني چاپ و منتشر شده است . اين كتاب در سال 1333 نوشته شده بود كه روايت است استاد " شهريار " گفته است كه اگر اين كتاب قبل از "حيدر بابايه سلام " من نوشته شده و چاپ شده بود من حيدر بابا را نمينوشتم

كتاب "ياسلي ساوالان"در سال 1379 توسط انتشاراتي دانيال منتشر شده است .

از اثرات عمر هشتاد و پنج ساله بارز هنوز هم ثمرات بسياري هست كه به زير چاپ نرفته اند . از جمله آي عاشيقلار ياسا گلين ، چوبان قارداش ، ساري داش ، شئيور پوييماسي ، باياتي لار ، ساري و سوسن داستاني و ...

قيافه محزون و صحبتهاي شيرين و قلب پاك و لطيف و وجدان آگاه اش هر فهميده اي را مفتون ميگرداند.

و اما اشعاري برگزيده از " عباس بارز " با ترجمه من كه اميدوارم لطمه اي به زيبايي شعر ايشان وارد نسازد اگر چه نيت رساندن خير هم بوده باشد .

    

 

*ائل داياغي غملر مني تاپاندا                                          "ائل داياغي " وقتي غمها مرا مي یابند

كاباب كيمي كوز اود اوسته ياپاندا                                      مثل كباب روي آتشم میگذارند

اورك يوردون غم لشگري چاپاندا                                        لشگر غم در سرزمين دلم جولان ميدهد

عزيز آنا بير طرفدن چيخايدي                                             كاش مادر عزيزم از سويي مي آمد

بير آه چكيپ اولدوزلاري ييخايدي                                        تا با آه اش همه ستارگان را بر زمين ميزد

  

 

ائل داياغي چرخ دوران دولاندي                                        " ائل داياغي " چرخ دوران ميچرخد

گورشاد دوشدو چاي چئشمه لر بولاندي                           رگبارشد و رودخانه و چشمه ها بهم ريخت

بير ياخچليق قالار بير ده صداقت                                      چيزي جز خوبي و صداقت ماندگار نيست

ياخجليغدان اينسان تاپار سعادت                                     و سعادت انسان به جز از نيكي كردن نيست

 

 

ائل داياغي گئت گوللرين سولماسين                               " ائل داياغي " برو تا گلهايت پژمرده نشوند

دريا كونلون غملرينن دولماسين                                      درياي عشقت لبريز غم نگردد  

بارز اوغلون نئجه غمگين اولماسين                                  پسرت "بارز" چگونه غمگين نباشد

ائشيدميشم اوستاديميز شهريار                                     وقتی شنیده است كه استاد شهريار

بير عوموردو غم اوستونه غم قالار                                    عمريست كه غم را روي غم تل انبار ميكند

.............

..................

 

 * ائل دایاغي كوهيست دراطراف اهر كه استاد درد دلش را با آن به ميان ميگذارد

 

 

گئجه لر

 

تنگ اولور باشيما تك ليك ساري، عا لم گئجه لر              بير نفر اولمادي منله اولا همدم گئجه لر

عشقه بيگانه اولانلار نه بيلير كيم نه چكير                     چكمه سين من چكني اهل جهنم گئجه لر

بير منم _ بير بو قلم ، بيرده بو ويرانه كونول                    اوچوموزده گليريك ناله يه باهم گئجه لر

كيمسه بيلمز اورگيم سيرريني دونيادا منيم                   ياز قلم دورما كي سنسن منه محرم گئجه لر

يارالي كونلومه كوندور وورولان ياره لره                           مهربان يار الي ايستر قويا مرهم گئجه لر

نه وئرر گوندوزو مهلت منه هيجران ستمي                     نه قويار باش يئره بير لحظه قويام غم گئجه لر

عشقينه صادق اولان جهديله همت كمرين                     درد و غم چكمه يه باغلار بئله محكم گئجه لر

منده مجنون كيمي زنجيريده گوررم اوزومو                      اوندا كي زولفون اولار گوزده مجسم گئجه لر

من چكن غم يوكونو بير گئجه چرخين بئلينه                   قويسالار، پشت فلك غمدن اولار خم گئجه لر

پرده لي قويدو سوزون "بارز"ه فاش ائيله مه دي              سرَلر اورتويو بو قورخولو مبهم گئجه لر   

 

       

 ياسلي ساوالان

 

هر زامانكي باخيرام باشينا قار وار گورورم                    اوغول اولموش آتا تك گوزلرين آغلار گورورم

هر طرفدن چكيليب سينه وه داغلار گورورم                  آي آلان اوستونو غم چيسگيني ، هر ياني دومان

 

آي ياغان باشينا غملر اودو ، ياسلي ساوالان

 

گورموشوك يازدا كوچك لرده چيچكلر آچيلار                   هر طرفدن چيمنين سينه سينه گول ساچيلار

ماهني لار قوشماغا باشلار يئنه ده قوشماچيلار           يازگليب گئتدي يئنه گولمه دين اوچ آيدا بير آن

 

                                        آي ياغان باشينا غملر اودو ، ياسلي ساوالان

 

قرنيلر گئچدي سنين گولمه دي بير لحظه اوزون          قانلي ياش توكدو سارالميش اوزونه ياشلي گوزون

غصه دن دوندو قرانليق گئجه اولدو گونوزون                نه سوران حاليني اولدي نه وئرن جيسميوه جان

 

                                         آي ياغان باشينا غملر اودو ، ياسلي ساوالان

 

آند وئررم سني او قانه بلنميش داشيوا                        گئجه گوندوز او گوزوندن توكولن قان باشيوا

اورگين درديني بيلدير او "سهند" قارداشيوا                   سني وارليق _ سني تانري _ سني بو آه و فغان

 

آي ياغان باشينا غملر اودو ، ياسلي ساوالان

 

سالارام ياديما بير لحظه او گئچميش لريوي                 توكولن سنگ جفائيله او دور ديشلريوي

ايزلرم بير بير او حئيرت يارادان ايشلريوي                     هامي دان من سنين احوالينا آرتيق نيگران

 

                                        آي ياغان باشينا غملر اودو ، ياسلي ساوالان

 

ساكيت اول، آغلاما قوي بيرجه چكيلسين بو دومان       گون چيخيب ظولمني بير يوللوقا قووسون بورادان

"نبي" گلسين ، بوآت اولسون يئنه داغلار آتيلان           "هجر"بن بلكه يغيلسين گوزو يولدان ، آناجان

 

                                        آي ياغان باشينا غملر اودو، ياسلي ساوالان

 

سوندوره بيلمه دي گوز ياشين اوركدن اودووي               چاغيريم قوي كومك ائتسين سنه اوز اولاديوي

افتخاريله بوگون ذيكر ائدرم پاك آديوي                          مرد اوغوللار بئجريب خلقه وئرن شوهرت و شان

 

آي ياغان باشينا غملر اودو ، ياسلي ساوالان

 

"بابكين"گئتدي سه بوش قالمادي آمما قوجاغين              دولودور مين ائله اوغلانلاريلا هر بوجاغين

نه قدر يئل اَسه طوفان قوپا سونمز اوجاقين                     اي بلالر سپري ، خالقا يامان گونده آمان

 

آي ياغان باشينا غملر اودو ، ياسلي ساوالان

 

چنلي بئلده "ده لي لر "قوي يئنه قورسون بوساطي          قوچ كوراغلو يئنه جولانه گتيرسين قير آتي

هئچ زامان اصلين ايتيرمز او كي دوزگوندي ذاتي                آند اولا آديوا ، آي گوزلري آغلار_ياشي قان

 

                                        آي ياغان باشينا غملر اودو ، ياسلي ساوالان

 

سن دويوشلرده بير آسلان كيمي دوردون اياغا                 اوخ آتيلديقجا بيزه سينه ني وئردين قاباغا

غم يئمكدن داها جانيم يئتيشيب دير دوداغا                    نه يامان گونلره گور قالدي بو احساسلي بالان

 

                                         آي ياغان باشينا غملر اودو ، ياسلي ساوالان

 

بابالاردان بيزه قالميش بو مثل هاممي بيلر                    سو٬ گلن آرخا دئيبلر يئنه بير گون سو گلر

فلكين داش اورگين آه اوخو آخيردا دَئلر                          "بارز" اوغلوندا يئتر سئوديگي ياره او زامان

 

                                         آي ياغان باشينا غملر اودو ، ياسلي ساوالان

 

 

 

   در كنگره بزرگداشت عباس بارز همه بودند بجز استاد عباس بارز  "روزنامه همبستگي شماره 937 " 20/11 /1383
ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده 22:53 توسط صادق اهري.