

قابل توجه همشهریانیکه خیلی میفهمند ولی کاری به کار کسی ندارند و انتظار هم دارند
عصر جمعه ای بعد از باغ گردی و فراغ پروری خودمان به همراه دودمان ! وقتی به اینجا رسیدیم دلم بد جوری گرفت . آلوچه خانم راست میگن به علی ! نمیشه نوشت . اما میشه عکس گذاشت . آره ؟ آلوچه جان ؟ آنهم از نوع زیرین و کمی تا قسمتی ولا غیر. علی آرام هم با این پست شان مودبانه تقاضای چیزی نکرده اند آن قَدَر که توان دولتمان نرسد .
بگذریم . کسی از علافهای محله میدونه که این عکس مربوط به کدام گیاه میباشد ؟ اگه بدونه یه شام در رستورانی متشخص مهمان من خواهد بود . صد البت داخل ایران - آذربایجان - جیگرکی ساوالان . به آدرس : آن وَرِ پل

عکس از خودم
من و تو درکدام گوشه ریز این هستی عظیم واقع هستیم ؟ چقدر هم پرمدعاییم وخود بزرگ بین ، مگه نه ؟
اگه وقتتون یاری داد و سرعت اینترنت کشوری و لشگری ! این اجازه رو بهتون میده که فیلمهای حداقل چند ثانیه ای رو ببینین ، توصیه میشود هردو ویدیو رو ببینین . اینم انفجار خورشیدی محض سبک بودن صفحه اینجا در منبع اصلی لینک دادم
آقا ! عککاسی مون چطوره ؟
روز جمعه ای ٬ بی کار و بی عار نشسته بودیم جلوی رایانه . با خودمان گفتیم بیاییم و استعدادهای نهفته خودمان رو به رخ دیگران بکشیم بد نمیشه . فلذا در " مود " آپلود عکس وارد شدیم . ترسیم فرمودیم به رسم مُرَسَم ! هنوز به باغ حرفه ای بودن نرسیده ایم تا شاید از چَپَرش بپریم به یاد جوانی و یا خاک مالی شویم و بیوفتیم و "دنده شکسته" تشریف داشته باشیم . راهش دور از دسترس نمی نمود . مثل سایت و یا وبلاگی که دور از دسترس ماست ٬ نیست . ضمنن قالب وبلاگ قبلی به هم ریخته شده بود . قالبی بی فاصله منتخب فرمودیم تا دیگران و حتا دوستان بی فیض از این منزلگه بیرون نروند .
حتمن در این نزدیکی قالب عوض خواهیم فرمود ٬ اما تهی ! نه

انباری ! خار - برادر

درب باغی در جنگلهای اطراف مشگین شهر

گل رُز

از باغهای اطراف روستای افیل مابین جاده اهر و مشگین شهر - بهار ۸۷

اینم گل رُز سیاه - قابل توجه تمامی قاطبه مملکت هلند که لاله سیاه دارند
یک عکسی هم از همشهری گرامی و دلسوزم دارم که حیف ام اومد اونو اینجا نذارم . آخه اهر شهر آلبالوست و سیب سرخ و مهر و دوستی و گاهی ... ملال انگیز ! بخاطر فرهنگ ؟ آره ؟ بخاطر عدم رعایت قانون ؟ بله ؟ بخاطر چی ؟ خودمم نمیدونم ! ولی این عکس خیلی قشنگه . گفتیم ما بخوریم و دیگران بو بکشند خودش یک ضایعه س . روی عکس هم نام خودم رو حک کردم تا اگه کسی کپی پیست فرمود با من طرف باشه . اگر خدای ناکرده و احیانن امانت همشهری گرامی ام دیده نشد . لطف فرموده و ما را اینجا مس کنید

نیستی ، به هنگام هستی
در شهر کوچک ما
یا برق نیست
یا اینترنت
و یا من نیستم
حمامی که دو روز پیش در فهرست آثار ملی ثبت شده بود چند شب پیش تخریب شده بود !
این خبر را وقتی خواندیم داغ فرمودیم. یعنی کسی هست که بتونه از میراث فرهنگی میراث بان! هم به تیغه به همین راحتی ؟ حمام تاریخی قوشالار که پاییز سال گذشته از خاک بیرون آمده بود، هفته ی پیش تخریب شد. جالب مند ! است که همین حمام در فهرست آثار ملی نیز ثبت شده است . بخوانیم :
«حمام قوشا» اهر در فهرست آثار ملي ثبت شد خبرگزاري فارس: سرپرست سازمان ميراث فرهنگي ، صنايع دستي و گردشگري آذربايجان شرقي گفت: به پيشنهاد سازمان ميراث فرهنگي ، صنايع دستي و گردشگري آذربايجان شرقي «حمام قوشا» اهر در فهرست آثار ملي ثبت شد. به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از روابط عمومي سازمان ميراث فرهنگي ، صنايع دستي و گردشگري آذربايجان شرقي ، خداوردي كريمي نژاد امروز افزود: اين حمام در اجراي ماده يك از قانون تشكيل سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري و ساير مواد و نظام نامه اجرائي آن در فهرست آثار ملي به ثبت رسيده كه قدمت آن به دوره اسلامي - قاجاريه برمي گردد.
وي اضافه كرد: اين اثر فرهنگي ، تاريخي در داخل شهر اهر واقع شده است. كريمي نژاد خاطر نشان كرد: حمام قوشا به شماره ثبت 21084 در فهرست آثار ملي به ثبت رسيده است.
دی ! این حمام که تخریب شد چن شب پیش دادا ! شماره ثبت اش را برای درج تاریخ این خطه در محضر انورتان نگه دارید . اینم آخرین خبر از سایت میراث آریا در همین دو روز پیش !!!!!!!!!! عین خبر از سایت میراث فرهنگی در زیر :
قسمت اول
برای دیدار و تهیه عکسی از عشقم هر ماه باید به تبریز بروم . بیمارستان مغز و اعصاب رازی ما بین داروخانه وابسته به دانشکده پزشکی تبریز ۴ راه گلباد . این همهُ مسیری است که باید هر ماه و بی برو برگرد طی کنم . اما این بار با داستان غریبی برخورد کردم ٬ اگر حوصله خواندن داستان کوتاهی را از جنس اینچنین ندارید به اهل بیت و یا به بیتتان سلام گرمم را برسانید . بدرود
داخل سالن بیمارستان رازی نشسته بودم و منتظر که جناب دکترخان داروی ما را در دفترچه قید نمایند و ممهور تا به داروخانه برده و تهیه اش کنیم . مردی میانسال و مقداری چاق با صورتی سه تیغ کرده و با پیراهنی مشکی به نگهبان ! سالن نزدیک شد و گفت : با دکتر ... کار دارم . تلفنی با ایشان هماهنگ کرده ایم که دخترم را در اینجا ویزیت کند . از لهجه اش فهمیدم که از آذربایجان شوروی آمده است . کنجکاوی ام گل کرد . با مقداری این پا و اون پا کردن وقتی ایشان برای کشیدن سیگار به حیاط بیمارستان رفت خودم را به ایشان نزدیک کردم
سلام
علیکوم اسسلام
از باکو تشریف آوردین
هَ
مشکلی دارین؟
با دست به سوی سالن انتظار اشاره کرد و گفت دخترم " ام اس " دارد . هفت سال است که بعد از زلزله ایکه در باکو به وقوع پیوست دخترم حالش بد شده . ترسیده بوده ظاهرن . ناراحتی چشمی (دوبینی) داشت دست و پاهاش کرخت میشد . به هر دکتری در باکو مراجعه کردم گفتند چیزیش نیست . به چشم پزشک مراجعه کردیم عینک دادند ولی بلای خانمانسوز دخترم به دور نشد که نشد . سه سال قبل برای درمان این درد ناشناخته دخترم را از باکو به مسکو بردم به چندین دکتر مراجعه کردم . هیچکدام علاج اش را ندانستند .
پس چطور شد اومدین اینجا
پارسال دوباره به حکیم رفتم . گفتند اینجور بیماریها را در ایران بهتر میتوانند معالجه کنند ( قابل توجه مسئولین). شما اگر وضع مالی تان اجازه میدهد ایشان را به ایران ببرید . حکیم باکویی آقای دکتر ... را معرفی کردند . از حکیم پرسیدم شما علاجی برای این مرض ندارید ؟ گفت : دارویی بنام " آونکس " برای درمان این بیماری ساخته شده است . اگر بتوانید تهیه اش کنید شاید کمکی بوده باشد . ملول و مایوس همه توانم را جمع کردم تا این دارو را تهیه کنم . ولی هرچه گشتم کمتر داروخانه ای را یافتم که حتا نام این دارو به گوششان خورده باشد . لاجرم با پارتی بازی نزد وزیر بهداشت رفتم . و ازش تقاضای کمک کردم . وزیر فرمودند : هیچ کمکی از دست ما بر نمی آید . برای وارد کردن این دارو باید مجلس مصوبه ای تصویب کند تا بعد دولت بتواند آنرا وارد کند . فردی از اقوام که در آن وزارت کار میکرد اعلام همکاری کرد و گفت : من میتوانم این دارو را از ایران وارد کنم اما مبلغ آن بسیار بالاست . چهارصد هزار تومان و باید هر ماه آنرا تهیه کرد . من سر انگشتی حساب کردم و دیدم وسعم به خرید این دارو نمیرسد . ولی چه باید کرد . باید دخترم که خودش پزشکی خوانده را ببینم که جلوی چشم من و مادرش که او هم پزشک است و دختر دیگرم که او نیز پزشکی تمام کرده ! پر پر شود . دل به خدا سپردم و به همان دوست گفتم که دارو را تهیه کند . درست در زمانیکه وقت معاینه دکتر ... در تبریز رسیده بود دارو را از ایران آوردند . یک قوطی با ۴ عدد آمپول . گفتیم وقتیکه زمان معاینه دکتر فرارسیده است ما چرا از این دارو استفاده کنیم . بگذار بعد از نظر و معاینه دکتر تبریزی و بتوسط ایشان از این دارو استفاده کنیم . قبل از نوروز و با وقت قبلی به ایشان مراجعه کردیم بعد از " ام آر آی " و کِشت خون و چندین آزمایش ٬ اعلام کردند که دختر شما به بیماری ام اس دچار است و این بیماری نزدیک هفت سال است که در بدن ایشان جا خوش کرده است .
خب ٬ دکتر دیگه چه گفتند ؟
مقداری دارو تجویز کردند با آمپولی بنام " ربیف " که در آذربایجان پیدا نمیشود و اینجا ما مجبور شدیم بصورت آزاد ! ۱۲ عددش را که یکروز در میان تزریق میشود ۶۰۰ هزار تومان تهیه کنیم .
شغل شما چیست ؟
من معلمم و خانمم پزشک داخلی " جان حکیمی " هر دو تا دخترام هم پزشکی عمومی تمام کرده اند .
شما میتونید ماهیانه این هزینه را پرداخت کنید ؟
چشمانش از اشک پر شد . ناخواسته از این سوالم ناراحت شدم . پک عمیقی به سیگارش زد و گفت نه !! چون درآمد ما کفاف نمی کند . من ماهی ۱۵۰ دلار و خانمم نیز ماهی ۱۵۰ دلار و هرکدام از دخترانم ماهی ۸۰ دلار میگیریم . یعنی جمع حقوق ما برای خرید این دارو مکفی نیست .
مو بر بدنم سیخ شد . ماندم که چه بگویم . سعی کردم بهش روحیه بدم . ولی توان اش را زیاد نداشتم . گفتم نگران نباش . من مطمئنم در یکی دو سال آینده درمان قطعی این بیماری پیدا خواهد شد . من اینرا به شما قول میدهم . اضافه کردم : اگر شما با این روحیه به مقابله این بیماری بروید داغون میشوید . باید مقاومت کنید .گفتم : من وبلاگی دارم به زبان فارسی در مورد ام اس که در آنجا آخرین مقالات و اخبار مربوط به بیماری ام اس را از زبانهای مختلف دنیا به کمک دوستانم ترجمه کرده و لینک میدهم . شما اگر به زبان فارسی مسلط باشید اطلاعات دقیقی را از آنجا میتوانید دریافت کنید .
چشمانش از شادمانی جرقه زد
گفت : آدرس اش را به من میدی ؟ کاغذ و خودکاری از جیبش بیرون آورد و دخترش را صدا زد و رو به من کرد و گفت خدا شما را برای من فرستاده است . ما در این شهر ، غریب هستیم و جایی را نمیشناسیم . وقتی دختر خانم نوجوانش بطرف ما می آمد دیدم که تعادل جسمی آنچنانی ندارد .
آدرس وبلاگ را دادم به همراه شماره تلفن ام
میتونم یه خواهشی ازتون بکنم
خواهش میکنم
کمک میکنید این آمپول را یه جایی پس بدیم و با داروی جدید عوض کنیم . آخه پولم نمیرسد داروی ربیف را بخرم .
دلم بیشتر به حالشان سوخت .
حتمن کمک میکنم ولی مطمئن نیستم داروخانه قبول کند . رو به دخترک نازنین کردم و تمامی اطلاعات و تجاربی را که در مورد بیماری اش داشتم از سیر تا پیاز و حدود یکساعت براش توضیح دادم و در آخر با تاکید فراوان بهش فهماندم که نصف تاثیر داروها مربوط میشود به اراده و امیدی پولادین . در همین حین نگهبان سالن به ما نزدیک شد و رو به مهمانان کرد و گفت : دکتر صداتون میکنه و دفترچه بیمه مرا تحویلم داد . نگاه التماس آمیز پدر به سوی من چرخید و پرسید مطمئن باشم که پیگیر تعویض دارو میشوی .
حنمن چشم
این داستان ادامه دارد ...
قصیده ای قبل از موعد مقرر !
میشنوم ٬ تو هم بشنو . میبینم ٬ تو هم ببین . میفهمم ٬ تو هم بفهم . گوش میدهم ٬ تو هم گوش کن . میگویم ٬ تو هم بگو . انتقاد میکنم ٬ تو هم منتقد باش . التماس میکنم ٬ تو هم خواهش کن . اعتراض میکنم ٬ تو هم معترض باش . دوست دارت هستم ٬ تو هم عاشق باش . عاشق هستم ٬ تو نیز مجنون باش . و اگر انسانی ؟ فقیر هستم ٬ دارایم کن . مریض هستم ٬ مداوایم کن . بی سواد هستم ٬ عالِم ام کن . غمگین هستم ٬ شادمانم کن . غریب هستم ٬ آشنایم کن. بچه نو رسیده ای هستم ٬ بزرگم کن . بی پناه هستم ٬ با پناهم کن . تنها هستم ٬ با رفیقم کن . بی عار هستم ٬ با غیرت ام کن . سرزمین هستم ٬ آبادام کن . اسیر هستم ٬ آزادم کن . آب هستم ٬ حیاتم کن . یخ هستم ٬ ذوب ام کن . آینه هستم ٬ تصویرم کن . نادیده ام اگر ٬ بینایی ام عطا کن . و و و و اگر میسوزم ٬ خاموش ام کن
چه میکنن این بچه های بانک ملی شعبه بازار اهر
مسیرتان بالاخره به بانکهای مختلف در اقصا نقاط کشور افتاده حتمن . حداقل برای دادن هزاران تومان پول آب و برق و گاز و فاضلاب ( گلاب کاشون به روتون ) تیلیفون و موبایل و یا پرداخت انواع و اقسام اقساط همراه جریمه های دیر کرد و قس علیهذا اش . ما هم چن روز پیش گذرمون افتاد به بانک ملی شعبه بازار اهر . آقا قند تو دلمون آب شد جایتان خالی . چه حرمتی قائل میشن برا مشتری . لحظه ای فک کردیم داخل یکی از بانکهای خصوصی داریم فیشهامونو پرداخت میکنیم . واقعن دست مریزاد بر این آقایون . گر چه تعریف از خوبی ها عاقبت اش غیر از این نخواهد بود که چنگی بزنن و سریعن جمع خوب اینها رو بهم بریزند بجای تشویق شان و هرکدوم را به شعبات دیگه منتقل کنند . حالا این خط و این نشان ما. ببینین ما کی اینو فرمایش کردیم و مکتوب.
به هر حال ٬ بعد از ظهر همان روز داخل پاساژ امیر کبیر مشاهده فرمودیم که عده ای از اهالی طوماری را دارن امضا میکنند . به جمع امضا دهندگان که نزدیک شدیم دیدیم از برای تشویق کارمندان بانک مذکوره . ما هم که دستی توی آی تی و آی پی و از اینجور کارا داشتیم خواهشی کرده و از قسمت بالای طومار عکس تهیه فرمودیم تا مستند باشد که چه میکنن بچه های بانک ملی شعبه بازار اهر . آقا از رئیس شان بگیر تا معاونت و کارمندان فهیم و مهربانشان و تا ته اش برو . قابل تقدیر هستن ایشان و غنیمتی از برای نمونمه بودنشان برای دیگران. عکس بالای طومار و در سایز نسبتن بزرگ اینجاست .
پی نوشت : آقا ما نه کارمند این بانکیم و نه رئیس و معاونت و کارمندانشان فک و فامیل مان هستند به علی . و نه از این بانک طلب وامی چیزی داریم به مولا . فقط گفتیم پدیده نادری را معرفی کنیم در این دوره و زمونه . همین