

رمضان می آید و صفِ خریدن شیر طویلتر میشود ( برادران و خواهران گاهی برای دریافت شیر از مغازه شیرفروشی به سرو کله همدیگر هم ضربه ای حواله میکنند . رعایت کنید خُب ) رمضان می آید و صف نان و "کووکَ "( این یک کلمه تُرکیست. زیاد زور نزنید تا معنی اش را از فرهنگنامه دریافت کنید ) و بربری و لواش و نان فانتزی و ... درازتر میشود . رمضان می آید و گوشت گران میشود "سویا" را نمیدانم . رمضان می آید و زولبیا و بامیه طاقچه بالا میذارند . قنادی ها وقت سرخاراندن را با هزار و یک بُرس و یا حتا چندین و چند شانه ندارند . رمضان می آید و سه ریالهای جام جمی افعی میشوند . افعی که نه ! اژدها میشوند . جومونگ و یانگوم به چه مان است ، گور باباشان . رمضان می آید و حتا تَره خوردن را هم گران میفروشند چه برسد به مربا که کمیاب میشود آنهم از نوع مربای گل سرخش . در این وانفسا "شَکَر" برای خودش باید غصه دار باشد که اگر نباشد خیلی از قافله دور است . دارچین هم یادتان نرود برای فرنی . شما از دارچین قیمت دارین ؟ ما امروز با کوپن اهدایی چهار نفره دولت . دولت ؟، روغن مایع "گولدن مایز" دو لیتری گرفتیم و کلی بالاش علاوه بر چند صد تومان "پول کوپنی اش " تومان خرج کردیم . گفته باشیم . ما رمضان نیستیم . اما از کودکی یادمان است که در اهر مَش رمضانی بود که بشکه نفت را به کولش میکشید(
) و برامان نفت می آورد . یادش بخیر اون مَش رمضون .
این تصاویر را از فیس بوک و از کلیپی که همشهری ساکن ترکیه مان گذاشته بود برداشتیم . با خودمان فکر کردیم که روز اول ماه رمضان است و روزه داران محتملن یا تشنه باشند و یاگرسنه و در هر دو حال مقداری عصبی شاید . لذا اینکار محض اعطای مزاح و انبساط خاطر به آن عده بوده و قصد دیگری بجز بردن ثواب در کار نبود . جان ؟ بله تلویزیون هم میبینیم و اخبار را هم گوش میدهیم!

یک نوع پرنده آبی
بقیه تصاویر با عکس عکاسش در ادامه مطلب
گاهی هم احساس !
از دخترکی دبستانی با تبسم میپرسم : میدانی آخر دنیا کجاس ؟ جواب میدهد آنجاست که تو رو مَنو سَنَه نَه را "بخش" میکنند .
مرتبط : در میهمانی جشن تولدی دعوت بودیم . بعد از انجام همه رقصها و شادیها و آوازها و آهنگ ها مردی میانسال که خواندن و رقصیدن بلد نبود شروع کرد به دکلمه شعری ترجمه شده از "لورکا "بتوسط شاملو، بدین مضمون که : دریا خندید در دور دست ، دندانهایش کف و لبهایش آسمان - تو چه می فروشی دختر غمگین سینه عریان؟...... و الخ . عاقله! مردی به اعتراض گفت: قابل فهم نبود معنی اش چیست ؟ مرد سراینده از معترض خواست معنی کیفور بودنش را ( که در همین مکان اظهار فضل کرده بود ) از " ربنای شجریان در ماه رمضان را تعریف کند " معترض واماند و گفت معنی اش را نمیدانم ولی خیلی با این ربنا حال میکنم . سراینده شعر گفت : همیشه که نباید فهمید گاه گاهی هم باید احساس کرد . اینهمه را نوشتیم که بگوییم :حکایات ظریفه ماهم "محسس" میطلبد که "محلل" مقوله یی علیهده میباشد .
یاشاسین آذربایجان قیزی و قیزلاری !
امروز وقتی در روزنامه اطلاعات ترجمه ای را دیدیم و عکسی که بس
یار آشنا مینمود به خودمان بالیدیم . چرا که مترجم آن خانمیست که همکار جدید ما در سایت ام.اس لینک است و مثل بقیه عزیزان ِهمکار ، در آن سایت بصورت افتخاری و بی هیچ انتظار مادی و مالی همکاری صمیمانه ای را آغاز کرده است. و فعلن چندین مقاله نیز برای ما در دست ترجمه دارد ... حُسنِ بزرگ فعالیت و کمک ایشان اینست که خودش در گیر این بیماری نیست ولی اعلام آمادگی "مضاعف به همکاری" کرده است و با این دلیل که اینکار یک کار " انسان دوستانه " میباشد هیچگونه چشمداشتی هم ندارد . الهی از جوونیش خیر بی بینه ... نشستم و با دقت ترجمه اش را خواندم . ناسلامتی بقول خودش من رئیس اون سایتم و ایشان کارمند جزء
. داستانی که ترجمه کرده است ضمن حرفه ای بودن ترجمه ، کوتاه ، خوب و خواندنی بود . گفتم آنرا در وبلاگ بیاورم که هم تقدیری باشد از زحماتیکه در سایت ما میکشد و خواهد کشید این " آذربایجان قیزی" و هم شما را در خواندن آن داستان شریک گردانم . بد که نکردم ؟
آتزل و دخترش «فقر» - مترجم آینا فخیمی
آشنايي با نويسنده:
آيزاک باشويس سينگر، داستان نويس لهستاني الاصل آمريکايي است که در سال 1978 برنده جايزه نوبل ادبيات شده است. او به عنوان يكي از برجسته ترين نويسندگان قرن بيستم شناخته مي شود. در سال 1902 در «رادزمين» لهستان به دنيا آمد و 24 ژوئيه 1991 در ميامي، فلوريدا، آمريکا در 87 سالگي درگذشت. او در داستان پردازي تخيل خارق العادهاي داشت. رمان «دشمنان» عنوان مهمترين اثر اوست . و مجموعه داستان «يك مهماني يك رقص» او توسط خانم مژده دقيقي به فارسي برگردانده شده است.
خيلي خوشحالم از اين بچه هاي فهيم اهري . ای ما اگر بخت برگشته نبودیم !
امروز كار بي كار . اولين بازيگري و نقش آفريني آصف را ديدن خودش كلي براي پدرش ذوق بهمراه دارد و به همين خاطر قيد كار امروز را زديم . آفرين به همه بچه هاي بسیار ناز تئاتر اهر که با همه كمبود امكانات و مشكلات شهرستاني بودنشان همچی نمایشاتی را از خودشان بروز دادند و آفرين آصف ... آصف در دوتا نمايش زير پنج دقيقه اي از هشت نمايش برگزيده ( آخ ! برگزيده ) ، شركت داشت ولي متاسفانه هنگام فيلمبرداري حقير در نمايش دوم يهويي متوجه شدیم حافظه دوربين مان پر شده است . فلذا ( آخ ! فلذا ، كلمه عربي نيست ؟ ) تا خودمان رو جم و جور كنيم و فيلمها و عكسهاي زائد را آنهم در سالن نمايش و در تاريكي حذف كنيم فيلمبرداري از قسمت وسط نمايش دومي كه بنام " آرش" بود را از دست داده و نتوانسيتم ضبطش كنیم . به بزرگي خودتون ببخشيد تو رو خدا . آدميست ديگر مستندن آيه قرآني هم داريم در همين مورد كه انسان جايز الخطاست ( باز اینهم که عربی شد . منظور این است که "امکان اشتباه برای هر آدمی وجود دارد ") . سعی کردیم در منزل ، سرو ته قضیه را جمع و تفريق نمائیم و زد و بندي انجام گرفت و تا حدودي کلیپ خوبي از آب در آمد . ارزش ديدنش را دارد . ضمنن اگر سرعت اينترنت تان مثل حقير گازوئيليست و دوست داريد از داخل ايران ويديو كليپ را ببينيد تكمه پلي اش را بزنيد و صدايش را ببنديد ( میتوانید تخمه بشکونید در این وسط و یا مثل خودم سماق بمکید! ) تا ويديو كليپ تا آخرش لود شود و بعد دوباره تکمه " پلي " را فشار بدهيد و مطمئن باشيد كه بدون دردسر آنرا تماشا خواهيد كرد . توصيه هاي ايمني را حتمن جدي بگيريد .
با مهر :مديريت صدا و سيماي وبلاگ يك اهري
آن مرد آمد
من تير مي افكنم !
نمايش آرش به كارگرداني و طراحي ميرعباس خليفه لو و بازيگري نسيم افشارنيا، مهشيد فاخري ، سانازخواجه اي ، شفيقه اهري ، آصف اهري ، حجت ياري ، آرش بخشي زاده ، علي اصلاني ، طوفان خواجه اي ، علي اصالتي ، هادي اصلاني فر ، صدرا نوريان ، شروين احمدي ، علي بايبوردي ، ميرعباس خليفه لو هم در نوع خودش ديدني بود .
بعد از ظهر ، اختتامیه ( از مصدر ختم و باز هم از زبان عرب ) و گزارش نتیجه هیئت داوران جشنواره تیاتر زیر پنج دقیقه بود . که " آن مرد آمد " خيلي جايزه برد از جمله كارگرداني و نويسندگي و موسيقي اش كه آقاي شالچي عزيز ما را به موسيقي علاقمند تر كرد . دمت گرم رضا آقازاده ! گويا نمايش " پنجره " آقاي نورَش هم خوب بوده . ولي مگر اهل و عيال ميگذارند كه بيشيني و تياتر تماشا كني . اين آخري را نديديم . گزارشگر وبلاگ يك اهري رفته بود نون بخرد براي ناهار . معذرت !
از خوشه هاي انگور آنكه بزرگ مينمايد و رسيده تر بنظر مي آيد زودتر در دهان آدمي و مابين دندانهايش جويده ميشود . حتا با هسته !
میتوانید دوباره بخوانید
پراكنده ها و پركنده های امروزی آنقدر در زندگاني ما جاري و ساري ( سرایت کننده ) شده اند كه حتا به نحوست سيزده هم عقلمان قد میدهد .
بچه که نیستیم ! از كنتور وبلاگمان متوجه اين موضوع شده ايم كه از اهر هم خيلي ها وبلاگمان را رصد ميكنند بنابه دلایل متفاوت . گفتيم اطلاعيه را پخش بدهيم در راستای پی نوشت این پُستمان بد نمیشود . ساعت برگزاري اش را بخوانيد . هلاك ميشود قندعسل مان اينجوري!

حدود ساعت يك وبيست دقيقه نصف شب رفتم پيش بابام در قبرستان "چَلَب وِردي". مَرد خيلي حال داد . روحش شاد و دَمَش گرم ! آي با هم حرف زديم . آبي روي چهره حك شده بر سنگ قبرش ريختم چشمانش وا شد . آي به هم نگاه كرديم . آي من گريه كردم و او ساكت مرا نظاره كرد . عجب شبي بود بابا نه ؟
معاوضه باغ مركبات بین تنکابن و نشتارود باخودرو( تقه بفرمایید)
به تازگي شنيده ايم كه " مگان " اتومبيل جالبيست با امكانات فوق العاده ( البت به نسبت قیمتش ) كه گویا هنوز در ايران بخوبي شناخته نشده است . megan ( + ) را در اينترنت سرچ فرمودیم و با ناباوری ديديم که او يك اتومبيل نیست
. نگو كه ما "megane" با "e" مولف ! مد نظرمان بوده است و حواسمان نبوده . راستي به نظرتان مگان ( + ) ماشيني زيبا و دلپسند و خوبيست ؟ سوال از "مرفهين بي درد" نيست که از این یک کلمه بیزارم و معنی اش نمیتوانم بکنم . برايمان قضيه دارد !
پي نوشت : قرار است بيست وپنجم همين ماه آصف خان! براي اولين بار روي سن تئاتر بعنوان یکی از بازیگران برگزیده چهارمین جشنواره تئاتر زیر پنج دقیقه ( پسرمان هم عین باباشان مینیمالیسته !) اجرای نقش کند. سعی به اطلاع رسانی خواهيم فرمود . ايشان امضا را بعدن تقديمتان ميكنند . لطفن براي اوشون طلب موفقيت بكنيد .
معتاد شديم و گذشت . آ خدا ! بچه ها در امان شما .
منزلبانو اعتياد شديدي پيدا كرده است به حل جدول و ديدن سريال هايي با هزارو شونصد و يازده قسمتي . و ما هم ناشتا و صبحانه خورده و نخورده ، حمام رفته و نرفته ، خوابيده و نخوابيده ، لباس به تن كرده و نكرده ، و ... اعتياد به اينترنت و وبگردي پيدا كرده ايم . اقرار ميفرماييم : همين الان از جشن عروسي همكاري در تالار " ..." به بهانه تنها بودن بر و بچز زديم بيرون ! در طول مسير فقط حواسمون به سوپرماركتي بود كه باز باشد و مارلبروي لايت دو هزار وپانصد تومني را به ما قالب كند سه هزار تومان . با اينهمه وقتي منزل رسيديم منزلبانو داشت سريال " آي آشق نَردَسين "( آي عشق كجايي ) را مشاهده ميكرد . حلالشان باد . اما ما خوابمان می آید . ایرادی دارد ؟
ديشب بخاطر سرعت بسيار كم اينترنت براي آپلود يك عكس، همچنانكه در پست قبلي اشاره كردم حدود نيم ساعتي منتظر ميبودم . شام هم نتونستم بخورم . بعد از آپلود چند تايي كه واقعن نفس گير بود بيخيالش شدم . يعني اعصابمان داغون شد . امروز صبح دو باره از خواب بلند شده و نشده ! آمدم براي آپلود بقيه عكسهاي ساوالان . حيفمان مي آيد نبينيد . گرچه کیفت اش هنگام وارد کردن روی وبلاگ پایین می آید . به همین خاطر بقیه را لینک به مرکز! میدهم . امیدوارم خوشتان آمده باشد .
یک + دو + سه + چار + پنج + شش + هفت + هشت + نه + ده + یازده + دوازده + سیزده + چارده + پانوزده + شونزده + هيفده
توصيه : بعضي از عكسا فوق العاده ديدني اند . از دست ندهيد
بعد نوشت : متاسفانه بعد از ارسال اين پست ، شنيدن اين خبر ناگوار همه دلخوشيهاي اينروزهاي توامان باتلخكامي ، تلخي هامان را مضاعف كرد . روانش شاد
با اينكه كوه سبلان در نزديكي محل سكونتمان واقع است ولي نتوانسته ايم به قله اش برويم در ايام شباب. الانهم ديگه سنمان اجازه كوهنوردي آنچنانی نميدهد . اطراف سبلان پراز آبهاي معدني سرد و گرم است . دهها آب معدني كه گويا شفابخش بعضي از بيماريها نيز هستند از جمله آب معدني" ويله دره" با آب يخ و گازدار كه براي اعصاب و بيماري ام.اس بسيار مفيد است . گونه هاي گياهي زيبا و متنوعي هم دارد . بگذريم ... دوستي كه اهل كوه است و كوهستان، اول همين ماه و در گرماگرمي سوزش آفتاب رفته بودند روي برفهاي قله سبلان با درياچه اي در قله كوه كه هنوز يخ اش آب نشده . عكسهايي هم را براي من كادو آوردند . دستشان درد نكند واقعن . ديديم و كيفور شديم اساسي . طبق معمول گفتم شما هم بي نصيب نباشيد و چندتايي را انتخاب كردم از براي شما . چون تعداد عكسها زياد بود گذاشتم ادامه مطلب تا صفحه اصلي زياد شلوغ نباشد . ناگفته نماند كه تصوير بنر وبلاگ هم كوه ساوالان ميباشد.

درياچه قله سبلان

از گونه هاي گياهي
يا حسين !
حسين آمده است به بَرَم . حسين كارتون جمع آور است . يك چهار چرخه سرمايه يي بيش ندارد . حسين ميگويد زنم با مردان ديگري براي جمع آوري اسپند ميروند بيرون . حسين ميگويد : احتمال ميدهم زنم فاحشه باشد . ميگويد : وقتي به زنم ميگويم من هم باهات مي آيم براي جمع كردن اسپند جواب ميدهد : تو نگران نباش با برادر(خوانده ) ام ميروم . حسين ميگويد : مردي در خيابان جلويم را گرفت و به چشمانم زُل زد و گفت : من ديروز براي برادر (خوانده) زن ات بيست هزار تومان پول دادم و او زنت را تحويل من داد . حسين ميگويد و دهانش كف دار ميشود .... و من داغون ميشوم ... حسين ميگويد و من فكرم از كار مي افتد حسين ميگويد و من وامانده تر ميشوم ...... ازش ميپرسم : براي بچه ها نان و غذا ميدهي . حسين ميگويد : هرروز پنجاه تا نان ميگيرم ( این هوار را نشانمان میدهد ). ميگويم : مرغ و گوشت هم ميخري و نان را با چه ميخوريد . حسين ميگويد : گاهي پنير هم ميخرم و گاهي مرباي آلبالو . دو باره میپرسم مرغ و يا گوشت چي ؟ ميخورين ؟ حسين دستش را به مخچه اش نشان ميكند و ميگويد : يك ماه و بيست روز پيش وقتي پدر زنم از روستاي ... آمد خانه مان، زنم گفت برو مرغ بخر . گفتم پول ندارم . زنم گفت نسيه بگير پولش را حساب ميكنيم ! ..... ميگويم : به پدرش گفتي ؟ ميگويد گفتم و نصيحت اش كرد ولي او هنوز هم دنبال كار خودش است . ميپرسم : مهريه تان چقدر است . حسين ميگويد: يك ميليون تومان . ميگويم طلاقش بده . حسين ميگويد : يك ميليون تومان را ندارم . ميگويم : برايت روبراه ميكنم . حسين ميگويد : نه ! طلاقش نميدهم ! فقط مترصد اينم كه برادرخوانده اش كارش به اطراف شيراز بيوفتد تا همانجا او را بكشم . من و همچنين حسين دنبال يك نخود گمگشته خودمانيم هنوز . نگران نباشيد ! حتمن همه چيز به حالت عادي خود باز خواهد گشت . ازش عكس گرفتم ولي به احترام صداقتش اینجا نميگذارم .

دوست داشتیم چند نفر از برو بچه های وبلاگنویس را از نزدیک ببینیم و بقولی هم دیداری حضوری باشد و هم(پَخلَه خوران) باقلا خوری و یا بستنی خوران راه بندازیم . اما قرار نبود که این قرار در معرض دید عموم گذاشته شود تا همه از این وعده دیدار دوستانه مان باخبر شوند . ولی عزیزی گویا اینچنین کرده بود و تعداد دوستان وبلاگنویس رو به فزونی میگذاشت . فلذا حقیر ( بخاطر اینکه ریش سفید محل بحساب میآمدیم از طرف بعضی دوستان دیگر مامور شدیم ) تا با اوشون تماس بگیریم تا این قرار را کنسل شده اعلام نمایند از برای سو استفاده های احتمالی دیگران در این موقعیت حساس ! پس اگر عمری باقی بود این دیدار دوستانه میماند برای بعدها ! هر دوستی هم علاقه داشته باشد که حقیر را از نزدیک رویت و مشاهده کند و بقولی بگو بخندی داشته باشیم میتواند قبول زحمت فرموده تشریف بیاورد منزلمان که الان فصل بلال است و شیر بلال اهری شهره خاص و عام با طعم و مزه ای مخصوص و بسیار دلچسب و دلنشین تا در خدمتش باشیم . از طرف خودم از همه عزیزانیکه آماده بخور بخور باقلا و یا بستنی آنهم از نوع " بستنی وحید "ش بودند و دست به اين امر نيازيدند معذرت میخواهم . خدا مَريَم بده ايشاللا!
وای اگه بارون بزنه چی میشه !
ريش و موي پشت گردن خود بخود درو خواهند شد . ( جریان پشم را نمیدانم ) معذرت!

بچه مدرسه یی مان برای رفتن سر کلاس احساس خستگی نخواهد کرد .

در خواب هم ورزش خواهيم كرد.

معضل عَن دماغ ! (بازم معذرت) و يا همان آبريزش بيني اتوماتيك وار حل خواهد شد . بخصوص اگه آنفولانزاي خوكي هم در آن سال خود نمايي كند .

و

و

و

و مشكلات بيني كوتاه كن و ريمل بزن و مواظب ماتيكت باش و ... حل خواهد شد.

به همچنين نيازي به اسامي ورزشكاران و قهرمانهامان مثل : فرانك و لی لی به لالاش نذار و رستم و افشين و مهدي و رقيه و شكور و مَمَد و غلامحسین و عبدالعلی و بقول " نق نقو " بمانعلي و " " و " وی " و "عین" و " پ " و "گاف" و مایکل و کوفت و زهرمار هم نخواهيم داشت .

ممنونم نورالدين عزيز كه اين ايميل را برام فرستادي !
مرد مومن! چرا دروغ ميگويي؟
ديروز خبر بيست و سي تيليفيزيون اعلام كرد : بازار طلا به دليل نزديكي به عيد نيمه شعبان شلوغ و به قولي رواط ! بود ( با كلمه لواط اشتباه نشود ) . عرض شود كه : ما اگه خودمون هم اينكاره نباشيم حداقل ( چايدان گئچنده چيين چيينه دَيميشوخ ) يه جورايی متصليم به اين امر يعني . آقا اصلن بازار طلا توي عمرش همچي خريد و فروش كسادي را از براي خودش ملموس نشده بود تاكنون . دروغ چرا ميگي مرد مومن ! تازه امروز براي اولين بار ركورد سركش افزايش قيمت طلا شكسته شد و در ايران مثقالي از مرز يكصد هزار تومان هم فراتر رفت! هر اُنس قيمت جهاني اش هم از مرز 972.80 دلار گذشت . اين يك.
دوم اينكه در بازار اهر، ما يه "بازار كفاشان" داشتيم قديما . كه مخروبه شده بود و براي خودش و مخروبه شدن و ماندنش داستانها دارد . از جمله اينكه حدود پنجاه و اندي سال ِ پيش وقتي از روستاهاي اطراف وارد اين قسمت بازار ميشدند صاحبان مغازه ها كه عمدتن! كفاش بودند شروع ميكردند به زدن چكش بر سندان مخصوص خودشان ! آنهم با ريتمهاي متفاوت . طوريكه ريتم راه رفتن مشتريان روستايي با صداهاي متفاوتيكه از هر مغازه مي آمد عوض ميشد و بقولي مشتريان دهاتي در راه رفتنشان مواجه با اشكال ميشدند .... و براي همينست كه عده اي معتقدند بخاطر شنگولر بازي! و اذيت مشتريان دهاتي در آنزمان بخصوص ، اون بازار بعدها به خرابه اي تبديل شده و مخروبه مانده ( نظر سارتر را در اين زمينه ندارم ) ... تا اينكه تازه گيا اونجا نسبتن رو براه شده و مغازه هاش به نسل جوان واگذار شده و ...
امروز به بهانه جشن نيمه شعبان ، اون تيمچه اطلاعيه داده بود براي شيريني خوراني و جشن و حتا افتتاح مجدد اون قسمت و اهالي شهر را هم دعوت كرده بودند كه براي افتتاح اون يكي بازار شركت كنند . القضا ! ما هم گذرمان افتاد و شيريني خورديم . خيرشان را ببينند . بله . راه افتاده و داره بهتر ميشه . لباس زير زنانه و از نوع كُرست ، شورت ، مايو و همچنين البسه ي بچه گانه ، موجود بود و با قيمتي بسيار ارزان . دويدن بلديد ؟ بدويد خب !
جايتان خالي ! اونجا "عاشيق" هم آورده بودند و با ساز اش ترانه هاي تركي ميخواند . حقير هم كه دوربيني بهمراه نداشت تا فيلمبرداري كند از رفيقش خواست تا موبايلش را در اختيارش بگذارد تا بتوسط دوربين اش بتوانيم ثبت تاريخ نماييم .
انجام شد و ما هم با حُجب و حيا با دوربين دوستمان فيلمبرداري كرديم اساسي ! تا ايشان آنرا به سي دي يي و يا چيزي بزنند و بمن بدهند تا در وبلاگم بگذارم كه هم يادگاري باشد و هم شما نيز از ترانه هاي توركي ، آنهم در بزمي داخل بازار بي نصيب نمانيد . عصري و چند دقيقه قبل به همان رفيقمان زنگ زديم كه اون ويدئو را بياورد تا به انظار عمومي بگذاريم اش . گفت : من گردنه حيران آستارا هستم . برگشتني برايت ميدهم . فَ لذا فعلن اون فيلم از صدا و سيماي يك اهري پخش نميشود تا صاحاب دوربين برگردد . آي لعنت به دوستي كه قول دروغ ميدهد .
داريم به خودمان اميدوار ميشويم كه يه پا رسانه ملي ميشويم . علا ايُحال ! ضمنن شماييكه داخل وبلاگمان ميشويد را هدايت ميكنم به پايين همين صفحه ! آنجا كه دارد فوتوبلاگي راه مي افتد كه هنوز اول كارش است و دارد عكسهاي ناب را از اينترنت ميگيرد دونه به دونه ! اگر تصويري نظرتان را جلب كرده است و خوشتان آمده ازش ، لطفن آدرسش را بدهيد تا آلبومم را به تكامل! نزديك گردانم.
هي از شهر داريم ميگريزيم . كاروبارمان را هم ول كرده ايم اساسي . از سر دلتنگي ميزنيم به كوه و دشت و دمن . اينبار به توصيه دوستي رفتيم حَتَم ميشه سي( جنگل حاتم خان ) . از طرف اهر به مشكين شهر حدود چهل و پنج كيلومتري ميشود بعد يه جاده فرعي را بايد بروي بسوي دامنه سبلان . نزديك آب معدني گرم قَينَرجه . البته از سمت و سويي ديگر . بعد از اين راه فرعي كه در ويدئوي زير و البت موقع برگشت نشان داده ميشود اگر بخواهي به داخل جنگلش بروي حدود يكي دو كيلومتري هم بايد راهپيمايي و يا كوه پيمايي كني . ويدئوي زير بدليل ابري بودن هوا و هم به دليل اینکه از پشت شیشه اتومبیل جاده خاکی رفته ، گرفته شده است زياد واضح در نيامد اما گفتيم بازهم دوستان را به شراكت بگذاريم . كيفيتش را بر كميت اش ببخشيد ... جان ؟ لود نميشه ؟ ( پلی اش را بزن و ولش کن به امان خدا - بعد از چند دقیقه - مانده به سرعتت! - وقتی تیکه تیکه لود شد و تموم شد تکمه پلی را دوباره فشار داده و حالش را ببر !) آي به قربانتان گرديم حساب بفرماييد بنده چقدر صبور بوده ام كه آنرا آپلود كرده ام تازه . اينرا هم اضافه كرده باشم كه آهنگ را هم پسرم برايش انتخاب كرد . نوجوان است و ما هم رعايت حالش را كرديم ... مطمئنن ايرادات منبعد دیگر تکرار نمیشود!
ببخشين که آخر فيلم با اومدن الاغ و سگ دهاتي تموم شد! امیدواریم همه داستانهای زندگیمون هميشه اینجوری تموم نشه ![]()
من يك سنجاق قفلي ام كه باز نميشود . باور بفرمائيد !
وووي ! خدا مریم بده . داشتيم خير سرمان تغييراتي در قالب وبلاگمان ميداديم كه قالبمون پريد لامصب . و چون آدم نسبتن شلخته اي تشريف داريم . كپي كدهاي قالب را از طاقچه و رَف و ايشكاف! و سوراخ سنبه هاي حياط و انباري و حتا داخل يخچال و جانخي چرخ خياطي خانه و ديگر جاها كه بفكرمان خطور ميكرد كه آنجا گذاشته باشيم ، گشتيم و نيافتيم كه نيافتيم . بگذريم بعدن فكري بحالش ميكنيم . گفتم مي آييد ميبينيد كه همه چيزمان بهم خورده نگرانمان ميشويد . در هر حال حالا با اين عكس امروزمان حال بفرمائيد تا برگرديم و نوع خاكي كه بر سرمان را بايد بريزيم معين فرماييم . اميدواريم همه چيز بحالت عالي ! برگردد . عزت زياد

در خبرها آمده است که :
اكثر مبتلايان به آنفلوانزاي خوكي در ايران زائر حج عمره بودهاند . و حج عمره رمضان یا تعطیل میشود و یا محدود ! .سرصبحي داشتيم ميخوانديم كه تعداد مبتلايان به آنفولانزاي خوكي در ايران به شصت و دو نفر رسيده است . همين عصر هم خوانديم كه اين تعداد به شصت و نه نفر ارتقا يافته است. در افكار مشوشمان غوطه ور بوديم كه داداش همسايه مون كه در مكه تشريف دارد با كارت دعوتي در دست براي روز دوشنبه و ديدار مجدد با حاجي و همچنين صرف ناهار وارد محل كارمان شد... حالا مانده ایم با اينهمه خبرهاي خيكي ِ خوكي! و ترس از اينكه اين حاج آقا! ننه مان را به عزايمان ننشاند چه كنيم؟
اگر راهكار بهتري را ميشناسيد لطفن ارائه دهید. این مطلب را هم در همین ارتباط، از دست ندهید. و در خاتمه حیرت آور اینکه تعداد مبتلايان به آنفلوانزاي خوكي به 2 ميليارد نفر خواهد رسيد! عرض قابلي نبود ! تندرست و شادمان باشيد.
پيش درآمد : امروز جمعه است و در کافی نتی دیگر در انزلی پای رایانه نشسته ام . اینجا خلوت است . به دلم بد آمد که در بازی دعوت شده نتوانستم خوب ظهور پیدا کنم آنهم بخاطر ديگرانيكه دعوت كرده بودم و نيامدند . کلی مطلب نوشته بودم ولی همه اش ماند توی کامپیوترم در اهر . به احترام بزرگواری چون عمو اروند عزیز و به يادش كه بخير باد ، كه مرا دعوت كرده است براي اين بازي ، مضمون آنهمه را كه نوشته بودم در ذيل مي آورم ! صد البت بصورت خلاصه و مضمونن !
عموی ما و وبلاگستان ، ما را به یک بازی دعوت کرده که حسب الادب دعوتشان را لبیک گفته و با این سن و سالمان! بازی میکنیم . قرار شده در مورد رسانه ملی ابراز فیض نمایم ولی متاسفانه من نمیدانم رسانه ملی چیست ؟ مگر ماهم رسانه ملی داریم ؟ بانک ملی را شنیده بودم ولی رسانه ملی را حاشا که شنیده باشم . در همین راستا از خیلیها شنیده ام که داریم اما من هرگز مزه شریفش را نچشیده ام . البته شاید خوردنی نباشد ها . نمیدانم . در همین راستا از رسانه های دیگر کشورها مستمع شده ایم که در بورکینافاسو ! پشه ای از روی شاخ گاوی پریده است البته پریدن این پشه از شاخ مبارک گاو را چندین بار از تيليویزیون خودمان هم دیده ایم و هی بفکر فرورفته ایم که آیا اگر همان گاو شاخش را تا دسته در شکم ما فرو میکرد همین تيليویزیون خودمان خبرش را پخش میکرد یا نه ؟ برای فهم بهتر نظرم مثالی میآورم : پارسال در اتفاقی نسبتن نادر، درخت سیب حياطمان ، دوبار به بار نشست و میوه داد . ماهم با ذوق و شوق تمام فیلمش را گرفتیم و گذاشتیم توی همین وبلاگ . هنوز هم سَنَدش را داریم! همین بغل در ستون سمت چپ . منتظر ماندیم تا صدا و سیما ( حداقل دست مریزادی) برای ما که نه لااقل به درخت سیبمان میگفتند که دریغ و فسوس که خبری نشد که نشد . تا اینکه یکسال بعد در کشوری که الان اسمش یادم نیست همین پدیده نادره اتفاق افتاده بود که وقتی از اخبار سراسری خودمون پخش شد و وقتی من این خبر را دیدم نمیدانم چرا احساس کردم جایی از بدنم بد جوری احساس سوزش میکند . آی چیز سوزی احساس کردیم . آي ... سوزي احساس كرديم . بگذریم ...
پس پریروز حاج سید احمد خاتمی (عضو جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، عضو کمیسیون حوزه آن جامعه، نماینده مردم کرمان در مجلس خبرگان رهبری، عضو هیأت رئیسه مجلس خبرگان، عضو هیأت مدیره مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی، عضو شورایعالی مجمع جهانی اهل بیت، عضو شورای سیاستگذاری فرهنگی آن مجمع و امام جمعه موقت تهران و ... ) " اطلاعات مَناصِب از ویکی پدیا " . در اهر سخنرانی داشته است ( تازه گیها هم اهرمون واسه خودش قطبی شده آخه ) که اگر من در اینجا خبررسانی نمیکردم کسی چه میدانست ! البت که تا آنجا که در توان دارم و اجازت از اهل و عیال. سعی وافر به وفور کرده ام تا اخبار هواشناسی اهر را خودم خبر رسانی کنم و گویا تا حدودی از عهده اینکار بر آمده ام . اما نمیدانم حقیر رسانه ملی شده است یا نه ؟ در خاتمه امیدوارم معنی رسانه ملي را خوب ادا کرده باشم . حالا اگر ملی هم نشد ، نشده دیگه . زور که نداریم . ضمنن چون میدانم حق مطلب را بدلیل جهالتم از رسانه ملی نتوانستم بخوبي ادا کنم از چند نفر دوست عزیز تقاضا میکنم در این معنی ! شرکت کنند تا دیگران مستفیض شوند . من از سوسن، حسين ،شهربانو ، روح الله و بازهم روح الله دعوت میکنیم این معنا را معنی کنن.
جدي و مَخلَص اينكه : رسانه ملي آن رسانه ييست كه اخبار و اطلاعات را بدون در نظر گرفتن سود و زيان خويش و حتا ديگران! به نفع مردم و جماعتش اطلاع رسانی کرده و براي مردمش باشد !
پي آمد : تحليل كافي نتي و با عجله و بدون داشتن كاغذ و قلم و بي هيچ ويرايش آسوده اي ، همينش هم زياديست. تازه ! و با پُر رويي ! ميخواستم تصويري را هم به زور خاهش و تمنا آپلود كنم كه نشد . سرعت اينترنت اينجا "حتا از كافه نت اش" هيچ تعريفي ندارد . كسي مياد بريم دريا آبتني ! داغ كرديم خب!
پ.ن۲: خوش به حالم خواهد شد ، دوستاني را كه قبلن دعوت كرده بودم و پاسخ نگفته بودند راسن به راس ! خودشان را داخل اين بازي كنند تا ما را كيفور نمايند .
نجواي يك قطره باران ِ كوچك !
از بندر انزلی می لاگم ! هوا شرجيست همراه بادكوبه هاي باراني . اینجا و در کافی نتی که حضور دارم و تا هنوز ندانستم که اسمش چیست دور و بر کامپیوترها شلوغ شده و نوجوانان و جوانان نجوا سر میدهند که " تهران خیلی شلوغه " . در اينجا برای هر کامپیوتری حداقل دو نفر سَرَك ميكشند و انتظار دارند آخرين اخبار را از طريق اينترنت دريافت كنند . گاهي از همين ها ، از دور و نزديك رايانه من را هم زير نظر ميگيرند . براي بازي وبلاگي " عمو اروندم " در ارتباط با اینکه " از رسانه ملی چه انتظاری دارید ؟" كه از من هم ايضن خواسته بود كه شركت كنم شرمنده شدم . گفته باشم . غير از " سوسا " دعوتم را كسي نپذيرفت يا ناديده گرفت و يا حتا نخواند و يا تاكنون به وبلاگ و نظرهاي خصوصي اش وقت نكرده كه برسد متاسفم ! و دوستاني كه عذر خواستند و گفتند الان وقت بازي نيست . و ما در ته دلمان عذر شان را خواسته و يا ناخواسته پذيرفتيم . افاضات و اضافات بماند برای بعد تا كُفرمان زیادی بالا نیامده است!
زندگي دانشجويي !
عصر امروز ، داخل سوپرماركت بزرگ شهر و به احترامم و به انتظار دوستي، پشت يخچال ويتريني ِ پروتئيني سوپرماركت جاي مان را نشانده بودند كه دو جوان رشيد و بلند بالايي وارد مغازه شده و يكي كه " موي سرش يه جور عليهده اي بود و ريش ديگرگونه داشت "
رو به من كرد و گفت : آقا دو عدد سوسيس لطفن ! كم نياوردم . از جايم بلند شدم و درب يخچال كشويي را به چپ هُلاندم و سوسيسي متصل به هم را از داخل يخچال در مي آوردم كه صاحاب مغازه ، با عجله آنهمه را از دستم گرفت و داخل يخچال كرد و گفت : اينها دانشجو ان . آنهمه سوسيس نميخواهند كه ! و دستش را كرد توي يخچال و دو عدد سوسيس سوا افتاده از ديگران و بدون تاريخ انقضا !! را به همون جوان داد . جوان سر برگرداند و از رفيقش كه دم در ايستاده بود پرسيد : بابك دوتا سوسيس كافيه ؟ بابك جواب داد: كافيه .
بعد نوشت : جفا و خيانت سازمان ميراث فرهنگي بر آثار و میراث فرهنگي كشور ! ( اینبار در اصفهان ) را از دست ندهيد + و +
عجب موجود پَست و سمجي يه اين مگس ! درب يخچال مان را هم كه باز ميكنيم واردش ميشود.
حرفي
و يا حتا نيم نگاهي
گُلبرگ ِ رو به رشد را
بر نمي تاباند هنوز زندگي
زنده و سرحال است شيندخت عزیز!
و در گير زندگي!
اين را از مكالمه تلفني امروزمان فهميدم . خيلي خوشحال شدم . خيلي .
عنوان بالا را يك شاگرد شوفري كه لُكنت زبان داشت به راننده اتوبوس گفته بود!
اتوبوس در داخل گاراژ داشت سرو ته ميكرد . شاگرد شوفره داد ميزنه .بي آ ... ب ب يا ... بي ...اه .... بيا عَ عَ عَ قب ... . ه . هُ . هُپ . حا . حا . حامب ب ب آ لي باس . باس . باسلا . باسلا دين !
اینطوری هم میشود گفت که ( شاگرد راننده به شوفر فرمان ميدهد و تا بیاید بگوید که پشت اتوبوس حمالی دارد کار میکند و تا زبونش بچرخد که فرمان "ايست" را به شوفر برساند حمال و باربر داخل گاراژ زير چرخ هاي اتوبوس له ميشود !! ) ... به همین راحتی!